مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

43

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

نزديك شهر پدر ملك‌زاده برسيدند و ملك را آگاه كردند . ملك با لشكرى بسيار بيرون آمده ، ايشان را ملاقات كرد و فرحناك شد . و پس از روزى چند ، رسولى بنزد پدر دختر روانه كرده ، هديتهاى گرانمايه فرستاد و كتاب به دو نوشته ، او را آگاه كرد كه دختر تو در نزد منست و جهيز خود همىخواهد . چون فرستاده نزد او رسيد و هديتها بگذاشت ، ملك ، فرستاده را بسى بنواخت و از مضمون كتاب ، فرحناك شد و قاضى و شهود آورده ، دختر خويشتن ببهرام ملك‌زاده تزويج كرد و رسولان را خلعتها داده و جهيز دختر بسوى او فرستاد . و ملك‌زاده عجم با دختر ملك در عيش و كامرانى بسر ميبردند تا اينكه مرگ ، ايشان را از هم جدا كرد . فسبحان من لا يموت . كنيزك چون اين حكايتها حديث كرد ، گفت : اى ملك ، مكر و كيد مردان را نظر كن و حق من ضايع مگردان . پس ملك بكشتن پسر خويش فرمان داد . آنگاه وزير هفتم بآستانه ملك حاضر گشته ، پايهء تخت را بوسه داد و گفت : اى ملك ، چندان مهلت ده كه من اين يك پند با تو بگويم . كه هركس در كارى صبر كند ، بتمناى خود برسد . و هركه شتاب كند ، پشيمان شود . اى ملك ، اين كنيزك نيرنگ‌ساز از راه كيد و مكر ، ترا بكارى بزرگ همىدارد كه هميخواهد كه پسر ترا بكشتن داده ، آتش حسرت در دل تو بنهد . و لكن اى ملك ، من بنده كه پروردهء نعمت و احسانم ، ترا پندگوى مهربان هستم و از مكر زنان قصه‌ها دانم كه جز من كسى نداند . كه از جملت آنها حديث عجوز و بازرگان‌زاده است . ملك گفت : حديث چگونه بوده ؟ وزير گفت : اى ملك ، شنيده‌ام : حكايت بازرگانى خداوند مال ، پسرى داشت كه در نزد او بسى عزيز بود . روزى از